در همین بخش
|
کافه مونث.... | ||||||||||||||||||||
نگاهی گذرا به چند داستان از مجموعه «در راه ویلا» فریبا شهلایی و روح انگیز پورناصح -15 آبان 1388 |
![]() |
||||||||||||||||||||
|
مدرسه فمینیستی: روح انگیز پورناصح و فریبا شهلایی ، از اعضای محفل ادبی زنانه در تبریز هستند. این جمع ادبی طی دوره های منظم به مطالعه و نقد آثار زنان می پردازد . یکی از تولیدات مکتوب این جمع ترجمه مجموع داستان های کوتاه " رویای یک ساعته " است. این کتاب را نشر ستوده در تبریز در سال 1385 منتشر کرد. ترجمه این مجموعه حاصل همکاری روح انگیز پور ناصح ، فرییا شهلایی و فرانک فرید است. مطلب زیر به قلم خانم پورناصح و خانم شهلایی معرفی کوتاه تعدادی از داستان هایی است که در مجموعه داستان "درراه ویلا " فریبا وفی در اختیار خوانندگان و علاقمندان وفی قرارگرفته است.
چه می خواهی باشی؟ /روح انگیز پورناصحچه دختر باشی، چه زن، چه مادر، شوهر کرده یا نکرده، عروس یا مادر شوهر، کتک خورده یا نخورده، در خانه ی پدرت زندگی کنی یا در خانه ی شوهرت، یا مطلقه ای باشی در جمعی یا در خانه ای مستقل. ... انرژی ات را به تحلیل می بری و اراده و اعتماد به نفست را تضعیف می کنی. اصلا فکرش را هم نمی کنی که این سرمایه های زندگی باید سودآورت باشند. بعد از عروسی به خانه ای می روی که کارهایت مایه ی شوخی و مسخره ی اهل خانه می شود و راه حل هایی ارائه می دهند که آزاردهنده است. اسمت را فراموش می کنند و عروس صدایت می کنند. «با عروس بودنش داوری می شد، نه خود خودش.» (ص 26) مادری، عاشق زندگی و طبیعت. مادری که با بدبختی هایت می جنگی و اجازه نمی دهی بدبختی بر تو غلبه کرده، مظلومت کند، اما نزدیک ترین کست هم تحملت نمی کند. از جاهای دیگر دلشان پر است و سر تو خالی می کنند و تو هم چاره ای جز تحمل نداری. بعد از مرگ تکیه گاهت، برای خود مرگ را تدارک می بینی و به مراسم بعد از آن که نکند آن جا هم چیزی از قلم بیفتد و به بد و خوبش فکر می کنی و ساکت در عزای خود می نشینی. هر چه باشی، هر تصمیمی بگیری تو و کارهایت همواره زیر ذره¬بین قرار دارید و این روحیه ات را تضعیف می کند. به خاطر همین است که برای ذخیره ی انرژی ات و تقویت اراده و اعتماد به نفست چون شخصیت زن داستان کوتاه «دهن کجی» باید گوش هایت را به روی هر حرفی ببندی. «گوش هایم را به هر حرفی بستم. گذاشتم شوهرم تا آخر شب تکلیف دنیا و آدم هایش را روشن کند. مخالفتی نکردم. انرژی ام را لازم داشتم.» (ص 43) حالا که توانسته بود نگاهش را از خود دور کند با انرژی بیشتری دست به کار می شود، به دنیاهای دیگر سفر می کند، حس متفاوتی را تجربه می کند و با افکار جدید کلنجار می رود. «شوهرم که می آمد، به فکرش هم نمی رسید که همین الان از ایالتی در آن طرف دنیا یا از خیابانی در سرزمینی دور برگشته ام، با آدم های عجیب و غریب حشر و نشر داشته ام. حس متفاوتی را تجربه کرده ام و ساعت هاست دارم با فکر تازه ای کلنجار میروم.» (ص 46) در خفا دنیاهای جدیدی را کشف میکند، اما این قوی شدن او را دودل میکند. «ولی میشد مخفیانه قوی شد؟» (ص49) از خودش سوال های بیشماری میکند: «داشتم با چه چیزی مبارزه می کردم؟ با سرنوشتم؟ شوهرم؟ و یا همه ی اینها دهن کجی بود؟» (ص 49) آیا میدانست چه هزینه ای می دهد؟ چه دستاوردی دارد؟ و ... آیا می توانست پاسخی به این سوالات بی شمار که زنان همواره با آن ها دست به گریبانند، داشته باشد؟ «البته نتوانستم به خیلی هایشان جواب بدهم.» (ص 49) در «حلوای زعفرانی» دو سال بعد از مرگ شوهرش خانه را به درخواست فرزندانش می فروشد و با چند تکه ای اثاثیه به طبقه ی بالای خانه ی پسرش اسباب کشی می کند. از همان روزهاست که از مرگ سخن می راند و برای مراسم بعد از مرگ چقدر دقیق برنامه ریزی می کند. تنهایی اش، وابستگی اش باعث می شود به مرگ فکر کند و به مراسم بعد از آن. دغدغه اش درست کردن حلوای خوشمزه است. «اصلا ولش کن خودم درست می کنم.» (ص 68) اما به یادش می آید که «ولی من که دیگر نیستم.» (ص 69) و این جاست که «انگار اولین بار است که با دنیای بدون خودش روبه رو شده» (ص 69) مات و مبهوت می ماند و ساکت و خیره به نکته ای. نه چیزی می¬بیند، نه چیزی می شنود و نه چیزی می گوید. بچه هایش منتظر صدایی می مانند، اما «از اتاق صدایی نمی آید.» (ص 69) در زنی که شوهر داشت هر کدام از زن ها بخشی از زندگی شان را نشان می دهند نه همه اش را. یکی سکوت و آرامش ندارد و آن دیگری از سکوت و آرامش به تنگ آمده است. و ... هر کدام نیمی از دیگری را میتوانست ببیند و درک کند. زن شوهر نکرده خودش را ملامت می کرد که چرا به او نگفته «بعضی شب ها درست چند ثانیه بعد از خاموش کردن چراغ خواسته بود همه ی دارایی اش را با حضور و عاطفه ی دیگری تاخت بزند.» (ص 102) نمی دانست که چرا زن شوهر کرده به شکنجه گاه، پیش شوهرش، برمی گردد؟ زن شوهر کرده هم فکر میکرد که او نمیتواند درک کند که «نمیتوانست با مردی که دست روی او بلند میکرد زندگی کند.... ولی آن مرد فرق داشت با مردی که روبه روی یخچال نشسته بود و آن را جوری تمیز کرده بود که انگار قرار بود درست مثل روز اول نو بشود.» (ص 104) آری شاید بتوانی چون زن شوهرکرده با نیمه ی مردی که مسئولیت پذیر است زندگی کنی نه با نیمه ی بداخلاق او. با آن نیمه ای که دوست داری نه با نیمه ی نابه هنجارش. شاید بتوانی نیمه ی دیگر زندگی ات را با دست های خودت بسازی و اگر هدفمند، آگاه و با برنامه باشی انرژی ات را هدر نمی دهی. حتی شاید بتوانی برای سوالات بی جواب شخصیت زن در «دهن کجی» جوابی بیابی و آن وقت است که حساب هزینه ها و دستاوردهایت را خواهی داشت و داشته ها و نداشته هایت را. نگاهی به داستان اتوبان / فریبا شهلایی
فريده مي خواست پسرش را مستقل بار آورد تا محتاج كسي نباشد، كه همچون پدرش وابسته نباشد. پس سعي مي كند از نظر خودش بهترين راه را براي بزرگ كردن پسرش انتخاب كند. از مدرسه شروع مي كند. از گذشتن از روي پلي باريك بر روي اتوباني عريض. اما نمي داند كه اين پل، آن دو را از هم دور ميكند. نميداند اين اتوبان فاصله اي است بين دو نسل، بين خود و پسرش. دو نسلي كه نمي توانند يا شايد هم نمي دانند و ياد نگرفته اند چگونه همديگر را درك كنند، راه را نمي شناسند. پس به بيرهه مي روند. مادر خسته است و سرگشته، درگير مسايل روزمره و خود نيازمند. او «نگران در بسته بود.» (ص78) «از این که نا خواسته وارد گروه میلیونی مادران سرگردان شده بود ناراحت شد.» (ص73) همكارش براي كمك، مازقامت را به او ميدهد تا كمك حالش باشد تا بتواند جلوي اتفاقات و شايد هم فجايع آينده را بگيرد. «حقيقت را بايد شكار كرد،بعضي وقتها، غافلگيرانه.» (ص79) راهي براي حل مشكلش با پسرش با نسل جوان. نسل جواني كه با افكار پريشانش تنهاست و هيچ بزرگتري را به اين تنهايي و درونش راه نميدهد و براي حل اين مشكل، ساده ترين راه را انتخاب ميكند، قطع رابطه. او به مادرش به چشم شك و ترديد مينگرد، گويي او در پي فرصتي است براي خرد كردنش. پس مقاومت ميكند، شايد هم لجبازي. خانه و مدرسه در دو سوی اتوبان، جدا و دور از هم. دافعه نه جاذبه. سیستم آموزشی ناهماهنگ با خانواده. هر کدام ساز خود را میزنند. مهيار، چون مادرش در دوران مدرسه خواسته او به تنهايي از روي پلي بر روي اتوبان رد شده و بر ترسش غلبه كند، حالا از هر چه پل است بدش مي آيد. شايد هم از ارتباط؛ درِ بسته، قطع ارتباط و نگهبان. فریده که زنی مطلقه است نمیداند که به تنهایی باری سنگین بر دوش میکشد، باری که جامعه و خانواده بر گُرده ی او گذاشته اند. نمیداند او در این سمت اتوبان و همسر، فرزند و مدرسه، که نمود جامعه است، در سمت دیگر اتوبان در مقابل او ایستاده اند. نمیداند آیا او نتوانسته با آن ها همگام و همراه شود یا آن ها خود را کناری کشیده اند و او را به نظاره نشسته اند؟ نمی توانست بی خیال باشد و چشمش را بر روی مسایل ببندد. پس براي فهميدن آنچه پشت در ميگذرد، مازقامت را لازم داشت. او ديگر براي مهيار محرم نبود. او «حتي به سؤالهاي ساده اش با بي حوصلگي جواب ميداد... سؤال رمش مي داد.» (ص 74) نتوانست مقاومت كند، مازقامت را برداشت. دو شاخه را به پريز زد و با احتياط گوشي را برداشت. طاقت نياورد «تا در باز شود و صميميت رفته باز گردد.» (ص79) مغلوب «هوس بيمار درونش» (ص80) شد. پانوشت: * در راه ویلا / فریبا وفی. تهران: نشر چشمه. 1386. |
|||||||||||||||||||||